يادم تو رو فراموش
اگه قلبمو به تو نسپرده بودم...همون روزای اول مرده بودم
هر روزی که می گذره بیش از پیش عاشقت وای پسرم نمی دونی چه کیفی می کنم وقتی تو دلم آکروبات بازی می کنی... .انقدر تکون خوردن های تو برام شیرینه که اگه خبری از تکونای تو نباشه...سریع یه شربت خیلی شیرین می خورم و جلوی تلویزیون روی پهلوی چپم دراز می کشم و منتظر می شم که نفسم تکون بخوره راستی مامانی جمعه رفتیم سرویس خوابتم برات خریدیم عزییییزم...آخه پس تو کی میای تو بغلم خدا جونم این مدت باقی مونده خیلی از کاکل زری من مواظبت کن که جماعتی منتظر ورودشن سلام گل پسر مامان نمي دوني اين روزها چقدر بي تاب شدم براي در آغوش كشيدنت... .هر روز چندتا تكه لباسي رو كه برات خريدم باز مي كنم،نگاه مي كنم...مي بوسم و دوباره با وسواس خاصي تا مي كنمشون... . هرگز فكر نمي كردم مادر شدن اينقدر برام لذت بخش باشه!!! چند روزي مي شه كه وقتي لگد مي زني از روي شكمم احساسش مي كنم!!! الهي قربون پاهاي كوچولوت برم كه روز به روز دارن قوي تر مي شن دو سه روز پيش كه شروع كردي به لگد زدن، به بابايي گفتم زوذ باش دستت رو بذار رو شكمم و بعد از چند ثانيه بابايي هم حركتت رو حس كرد...واي بند دلم، نمي دوني بابايي چه حالي پيدا كرد...چشماش يه برق خاصي داشت...تا به امروز اين همه خوشحال و هيجان زده نديده بودمش...عزيزم،بابايي خيلي دوستت داره...خيلـــــــــــــــــــي اينجا همه منتظر ورود تو هستن...از خدا مي خوام كه تورو صحيح و سالم برام حفظ كنه تا روزي كه قراره از پيش فرشته هاي ديگه بياي تو آغوش من و بابايي بي تابم عشق ِ دلم معرفی می کنم این شما و این نی نی گولوی بنده... . می دونم که این یه تصویر ناواضح و یه قول همسری و خاله ترسناکه!!! ولی مهم اینه که این عکس نفس منه! از بعد از ظهر که رفتم سونو و نی نی گولوی 604 گرمی رو دیدم، دلم داره غش می ره برای اینکه بتونم بغلش کنم... . نمی دونید چقدر شیطونی می کرد گل پسر مامان...الهی قربونش بــــــــــــــــــرم. هی آقای دکتر می خواست یه عکس جنتل منی ازش بگیره ولی مگه می ذاشت! هی سرشو می گرفت بالا...صورشو می چسبوند به جفت!!! آخر سرم خیلی شیک پشتش رو کرد به ما!!!فکــــــــــــــــــ کن! خلاصه منو مجبور کرد برم شکلات بخورم که ایشون یه تکونی به خودشون بدن و ما روی ماهشون رو زیارت کنیم!!! خلاصه بعد از کلی دردسر تونستیم این عکس رو ازش بگیریم...البته واضحه که باز ایشون انگشتشون رو بردن داخل دهان مبارکــــــــــــــــــــــ !!! نی نی نوشت:الهی فدای بند بند وجودت بشم من، پاره ی تنم... . مامانی وقتی آقای دکتر داشت ازت عکس می گرفت چرا یهــــــــــــــو دهنتو تا آخر باز کردی؟؟؟ دکترگفت:چیزی نیست داره داد می زنه!!! خدا به دادم برسه فکر کنم خیلی شیطونیــــــــــــا!!! ولی من و بابایی دربست چاکرتیم هر چه زودتر پا رو چشم بنده بذار و منو از این دلتنگی خلاص کن! دلم می خواد زودتر بگیرمت تو بغلــــــــــــــــــم... خدايا!!! خيلي ممنونم كه اين روزهاي شيرين رو بهم هديه كردي... . حس مي كنم تو اين دنيا هيچ لذتي بالاتر از مادر شدن نيست... . چه لذتي داره تكون خوردن ني ني گولو تو وجودم...چه كيفي مي ده كه اين موجود كوچولو تو دلم وول وول مي خوره... . ني ني نوشت: الهي قربونت برم من...اين روزها خيلي شيطون شديااا.ديشب ساعت 3 هي لگد مي زدي...بابايي هم تو خواب شيرين بود كه من هي اين ور اون ور مي شدم و خوابم نمي برد، يهو از خواب بيدار شد و گفت: بابايي خوابت نمياد؟ گفتم: ني ني گولو هي داره تكون مي خوره... .بدون اينكه چشماشو باز كنه گفت: دِهَ! بهش بگو ساكت باشه خوابم مياد!!! خدا به من رحم كنه شب هايي كه تو مي خواي بيدار بموني و نذاري بابايي بخوابه!!! امروز بعد از ظهر خونه مامان ،رو تخت خواهری دراز کشیده بودم و داشتم مسابقه D A N C E خرداد.یان کلی با هم خندیدیم ولی من از ساعت 4 تا الان یه حس عجیبی دارم آخی نی نی گولوی وروجک من هنوز پا به این دنیا نذاشته هدیه ی روز مادر منو بهم داد دم غروبی نشسته بودم کنار مامان یهو بهش گفتم: شب ِ روزت مبارک آخـــــــــــــــــــی دلم بغل مامانمو خواست!!!( خجالت بکش خرس گنده مامانم تا ته ته دنیا بدهکارتم...حاضرم جونم رو بدم تا همیشه خنده رو تو صورت زیبات ببینم...دوستت دارم نی نی نوشت:مامانی میشه مارو لایق بدونی بازم هی تو دل من وول بخوری و لگدهای محکم بزنی که من کیف دنیا رو بکنم این بار دلم می خواد فقط از تو بنویسم... . تویی که سه سال تمام در کنارت نفس کشیدم...خندیدم...گریه کردم...زندگی کردم. تویی که با مهربونی ِ چشمات به قلبم آرامش دادی. تویی که گاهی برام سنگ صبور بودی و به تمام دغدغه هام با جون و دل گوش می کردی...و گاهی مثل یه پسربچه ی تخس سر به سرم می ذاشتی و لجم رو میاوردی... . حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم چقدر خاطره های تلخ و شیرین تو دفتر زندگی مشترکمون ثبت شده... . اگر گفتی کدومشون از همه شیرین تره؟ من بگم؟ همون صبحی که دوتایی گیج و مبهوت داشتیم به دوتا خط قرمز روی بیبی چک نگاه می کردیم و باورمون نمی شد داریم پدر و مادر می شیم.... . تلخ ترینشم می گم که با یادآوری اش این روزها برامون شیرین تر بشه... . تلخ ترین روز برای من صبحی بود که با صدای ناله های تو از خواب بیدار شدم و دیدم دستت رو به پهلوت گرفتی و داری از درد به خودت می پیچی. یادته ساعت 5 صبح با چه حالی رسوندمت درمانگاه. وای عشقم نمی دونی من اونروزا چی کشیدم... .طاقت درد کشیدن تورو نداشتم. تنها کاری که از دستم برمیومد اشک ریختن بود... .انشاا... که همیشه سالم و سرحال باشی و مثل همیشه تکیه گاه من و البته نی نی گولو باشی. تلخ ترین برای تو هم روزی بود که من ک.ی.س.تم رو عمل کردم و داشتم بهوش میومدم...عشقم، مامان برام تعریف کرد چطور بالا سر من اشک می ریختی... .قربون اون چشمای درشتت برم من... . می خوام یه اعترافی برات بکنم... .هر روزی از زندگی مشترکمون که می گذره من بیش از پیش دوستت دارم. به جرات می تونم بگم هزاران برابر سه سال پیش دوستت دارم... .مخصوصا حالا که دارم نی نی گولویی رو تو وجودم پرورش می دم که تو پدرشی... . هم من و هم تو می دونیم که ما با تمام زن و شوهرهای دوروبرمون فرق داریم... . اینکه من و تو به ندرت زبونی به هم ابراز عشق می کنیم ولی کسی نمی دونه که کلمه ی مخصوص ما (بابایی) به اندازه ی تمام قربون صدقه های دنیا برامون ارزش داره. کسی نمی دونه که من بی تو و تو بی من شبا خوابمون نمی بره... .تا حالا دقت کردی که تو این سه سال فقط دو شب از هم جدا بودیم . شب اول تازه عروسی کرده بودیم و تو با بابا و داداشی رفته بودید فوتبال و ساعت 12 شب اومدید. و چون من مریض بودم خواب بودم، تو بیدارم نکردی و تنها رفتی خونه. و من وقتی ساعت 2 از خواب پریدم و دیدم تو کنارم نیستی زار زار گریه کردم... . شب دوم هم شبی بود که من بیمارستان بودم. همیشه فکر می کردم اگه من نباشم تو حتما میری خونه ی مامانت، ولی در کمال ناباوری دیدم رفتی خونه و صبح ساعت 6 با یه شاخه رز بالای سرم ایستاده بودی... . تو برای من بهترین همسر دنیایی... همنفس... .دقت کردی این روزا عشقمون رنگ تازه ای به خودش گرفته ؟ وجود این موجود کوچولو که هنوز ندیدیمش زندگی مون رو رنگی تر کرده... . وقتی دربارش صحبت مب کنم چشمای تو برق خاصی داره... و من این روزها دیگه غمگین نیستم... . یه چیزی می گم پر رو نشی ها! من به خودم افتخار می کنم که بچه ی تو درون منه... . می دونی لذت این روزها به چیه؟ اگه گفتی...اینکه منو صدا می کنی می گی بیا...بعد شکمم رو می بو.سی و می گی دیدی نی نی گولو رو بوس. کردم... . خوب دیگه بابایی می دونی که من اگه بخوام حرف بزنم حالا حالا ها حرف برای گفتن دارم وممکنه مخ تو رو تلیت کنم!!! یه حرف جدی: همسفر روزهای زندگانی ام از تو به خاطر تمام لحظات شادی که به زندگی ام بخشیدی سپاسگذارم. دوستت دارم تا ابدیت پ ن: این نوشته ها رو کاغذ نوشتم و می خوام بدم همسری بخونه...ولی دوست ندارم از این وبلاگ خبر داشته باشه... . کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست ، فقط دوســـت داشتن محضه کنارم هستی و بازم ، بهونه هامو میگیرم میگم وای ، چقدر سرده ،میام دستاتو میگیرم یه وفت تنها نری جایی ، که از تنهایی میمیرم از اینجا تا دم در هم بری ، دلشوره میگیرم فقط تو فکر این عشقم ، تو فکر بودن با هم محاله پیش من باشی ، برم سرگرم کاری شم میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای ، یه جورایی خودآزاری یـــــه جـــــــورایـــــــــــــــی ، خــود آزاری کنارم هستی و انگار ، همین نزدیکیاست دریا مگه موهاتو وا کردی ، که موجش اومده اینجا قشنگه ردپای عشق ، بیا بی چتر زیر برف اگه حاله منو داری ، میفهمی یعنی چی این حرف میدونم که یه وقتایی ، دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست ، بگم خیلی دوست دارم تو هم مثل منی انگار ، از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری یـــــه جـــــــورایـــــــــــــــی ، خــود آزاری سلام سلام من اومدم با کلی شرمساری می خوام یه حقیقتی رو بگم: راستش من از وقتی فهمیدم باردارم یه دلهره ی عجیبی داشتم. یه مدت به خاطر اینکه نکنه نی نی سقط بشه! یه مدت اینکه چه مسئولیته سنگینی و ... . تا یک ماه پیش که رفتم پیش دکترم و سونو رو نوشت برای یک ماه بعد دیگه کلا روانم پریش شده بود!!! همه اش استرس...استرس...استرس! دیگه این آخریا توهم زده بودم! به خواهرم می گفتم از کجا معلوم اصلا من حامله ام خلاص 15اردیبهشت یعنی پنج شنبه ی پیش روز سونوی من بود دیگه از صبح پنج شنبه در هول و ولا بودم . دکتر سونو ساعت 3.30 میومد. زنگ زدم به همسری گفتم تورو خدا زود بیا. گفت باشه... . یه خورده بعد زنگ زد و گفت من ساعت 5-5.30 میام خلاصه ساعت 3.30 با مامان و برادرم رفتیم. بگذریم که تا نوبتم بشه قلبم از حلقم در اومد شروع کرد به توضیح دادن که: این دستشه این پاهاشه! چشماشو می بینی؟ با هر یه کلمه حرف دکتر همینجور اشک شوق از چشمای من سرازیر بود دکی جونم داشت به توضیحاتش ادامه می داد و یهو وسط حرفاش گفت: فکر کنم پسره!!! یه مدتی به کارش مشغول بود و دوباره گفت نه پسره... .مامانم گفت آقای دکتر مطمئنید؟ آخه می خوایم سیسمونی بخریم. گفت:99% پسره امروز صبحم رفتم آزمایش غربال گری دادم... . تا ببینیم خدا چی می خواهد خلاصه در همین لحظه که من پشت این تریبون دارم صحبت می کنم، یک عدد شازده پسر کاکل زری درون من در حال رشد کردنه فعلا از خرید سیسمونی معذوریم تا اون ابهام 1% هم از بین بره و در سونوی بعدی ما قشنگگگگگگگ نی نی نوشت: الهی قربون اون پاهای کوچولوت برم که وقتی داشتم می دیدمت تکونش دادی گاه دلم هوای دورترها را می کند... . خیلی دورترها... . آنقدر دورتر که دیگر من ِ امروزی را خودم هم نشناسم. دلم می خواهد 10 ساله بشوم...شاید هم... 5ساله... . آنوقت بی دغدغه خودم را در آغوش مادرم رها کنم و حس کنم تمام وسعت دنیا به اندازه ی آغوش امن مادرم است. و همه ی دنیا خوب است. احساس کنم تمام غم دنیا یعنی مردن ماهی قرمز سفره هفت سین بعد از نوروز... . تمام غصه ی دنیا یعنی کثیف شدن لباس عروسک کوچکم... . دلم می خواهد دوباره من و خواهر و برادرم کوچک شویم. دلم می خواهد آن دسته موی سفید را لا به لای موهای پر پشت مادرم نبینم... . دلم می خواهد چروک های پیشانی پدرم محو شود... . دلم هوای کودکی های دورم را کرده... . کاش می شد دوباره کودک می شدم و قدّم به زور تا کمر پدرم می رسید... . و پدرم هم دوباره جوان می شد و تنومند... . آنوقت مثل آن روزها دست هایم را می گرفت و من از پاهای پدرم بالا می رفتم تا به شانه هایش می رسیدم...آخ که چه کیفی می داد... . کاش دنیا هنوز رنگی رنگی بود. و مزه اش به شیرینی بستنی تابستان های کودکی ام بود! کاش هنوز هم می شد دلم آنقدر کوچک بود که با دیدن چراغانی های رنگارنگ خیابان باز می شد... . چراغانی شب های عید و نیمه ی شعبان... . یادش بخیر بابا را وادار می کردیم ما را با ماشین در خیابان ها بگرداند، تا ما چراغانی!!! ببینیم و ذوق کنیم... . چه دلخوشی های ساده ای داشتیم ما... . دلم هوای حیاط کوچک و قدیمی خانه ی کودکی هایم را کرده... .هوای لی لی بازی. طناب بازی! راستی گاهی چقدر بدجنس می شدم! دختر عمه هایم را صدا می کردم و می گفتم: بیاید به ترتیب قد وایسیم ببینیم قد کی از همه بلندتره!!! آنوقت در دلم کلی به ریششان می خندیدم. چون می دانستم که از همه بلندقدتر خودم هستم... .حالا سال ها از آن روزها می گذرد و من از خیلی از هم سن و سالها و حتی یکی از دختر عمه هایم کوتاه ترم!!! آخ که چه روزهایی با خواهر و برادرم سه تایی پشت پنجره ی رو به کوچه می نشستیم تا مادرم از سرکار برگردد. ولی آن روزها نمی فهمیدیم هرروزی که می گذرد مادر خسته تر می شود، تا امروز که دستش و گردنش و زانوهایش درد می کند...با اینکه فقط 41 سال دارد!!! خدایا چرا آن دنیای رنگی رنگی را از من گرفتی؟؟؟ چرا این روزها دلم زیاد می گیرد؟؟؟ چرا دیگر دلم با هیچ چیز باز نمی شود؟؟؟ راستی هنوز هم شب های عید خیابان ها را چراغانی می کنند؟؟؟ سلام دوست جونا امیدوارم از تعطیلات نوروز لذت کافی برده باشید از نی نی بگم که قربونش برم روز به روز داره رشد می کنه. دیروز پیش دکترم بودم. بعد از معاینات لبخند ژکوندی گوشه ی لبش نقش بست و گفت مبارک باشه!!! نمی دونم منظورش چی بود! فکر کنم صدای قلب نی نی رو با گوشی شنید... . من و نی نی هم اکنون در هفته ی یازدهم به سر می بریم احساس خیلی خاصی دارم... .دکترم ۱۵ اردیبهشت برام سونو نوشته...من تا یک ماهه دیگه مییییییمیییرم!!! دلم میخواد زودتر نی نی رو ببینم و صدای قلبش رو بشنوم..الهی قربونش برم دل نوشت:آهـــــــــــــای فلانی...بی وفا شده ای این روزها!!! -خدایا! خانواده ی عزیزم رو به سلامت از سفر برگردون... -خدایا! نی نی مارو که الان اندازه ی توت فرنگی به لطف خودت سالم نگه دار... -خدایا! در سال جدید به من این توانایی رو بده که بیشتر از همیشه به همسر مهربونم عشق بورزم و اینقدر رو اعصابش قدم نزنم!!! -خدایا! ازت خواهش می کنم با نو شدن سال روحیه ی من هم نو بشه... -خدایا! تو این سال جدید نیلوفر عزیزم رو به عشقش برسون... -خدایا! تا قیامت سایه ی پدر و مادرم رو بر سر من پایدار نگه دار... -خدایا! آبجی خوشگل منو زودتر به دوست جونش برسون... - خدایا! این داداش کله پوک منو عاقل کن، دست از عشق و عاشقی برداره... -خدایا! همونی که فقط خودم می دونم و خودت! هواشو داشته باش... -خدایا! می گم بعد از عید که رفتم سونوگرافی ضایع ام نکنی هاااااا! می خوام صدای قلب نی نی رو بشنوم... -خدایا! ببخشید که سرت رو درد آوردم به بند دوم و دهم عنایت ویژه داشته باش... ما چاکرتییییییم! -خدایا! یه دقیقه صبر کن: هوای دوست های وبلاگی منو داشته باش...ساره جونم...زهره جونم...بیتای عزیز...بهار خانمی...غزاله ی مهربون...دختری در انتظار...دختر بارون دیده...سپیده ی عزیزم...المیرا جون...مینای مهربونم(هردوتا مینا)...قندک بانو...شیرکوچولوی تازه عروس...فرناز خانمی...ماه عزیز...مریمی...صبا جان...سوداگر عزیز...یه دختر...کاپوچینو...قاصدک عزیز...نرگس جونی و مهربان جون جونی...ببخشید اگه کسی رو از قلم انداختم...بارداریه و هزار درد... -خدایا!به جان خودم این دیگه آخریشه...پنج شنبه شب رو از ذهن همسری پاک کن...خودت می دونی که دست خودم نبود اون روی اسبیم اومده بود بالا
می شم.وقتی راه رفتن برام سخته و برای هر حرکتی کلی نفس نفس می زنم...وقتی تو آینه نگاه می کنم چیزی جز یه بینی گنده تو صورتم نمی بینم...حتی وقتی شبا نمی تونم به پشت بخوابم و طبق عادت یه قلت حسابی بزنم...تنها یه چیزه که آرومم می کنه...حس کردن وجود تو توی شکمم... .
اون موقع است که می شم سوژه خنده ی بابایی
البته بدجنس خان سریع میاد دستش رو می ذاره رو شکم من و با هر لگد تو نیشش تا بنا گوش باز می شه... .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تعویض قالب به افتخار کاکل زری مامانی![]()
رو نگاه می کردم. اما در اصل در این فکر بودم که چرا نی نی گولو تکون نمی خوره
... .آخه تو نی نی .سایت خونده بودم که از هفته ی 16 تا 22 تکون خوردن های نی نی شروع می شه. من الان تو هفته ی 18 هستم ولی نی نی گولوی من خیلی تنبله! تو همین حالا هوا یه چیزی تو دلم حس کردم... . بعد از چند ثانیه دوباره یه چیزی مثل نبض توی دلم حس کردم و در آخر احساس کردم یه ضربه ی خیلی ضعیف به شکمم وارد شد
!!! دیگه مطمئن شدم که نی نی گولو داره شیطونی می کنه!!! به خواهری گفتم: تکون خورد! سه بار تازه آخریشم محکمتر بود... . خواهری گفت: محکمه به خاطر این بود که بهت بگه ننه! روزت مبارک
!!!
... .تازه یادم افتاد که امسال روز مادر من هم یه مادر هستم
... .به قول دور و بری هام: یه مامان کوچولو!!! البته این مامان کوچولو از اینجا نشئت می گیره که بنده ریزه میزه هستم و به گفته ی خیلی ها سنم بهم نمیاد
!!!
!!! خدایا ازت متشکرم به خاطر اینکه حس زیبای مادر بودن رو بهم هدیه دادی
... .
! حال می کنی با وجود من مامان شدی نه؟؟ (بنده فرزند ارشد می باشم...احترام بگذارید...میتی کومون
!!!) این ها همه شوخی بود ولی با هر نگاهی که به صورت مامان خوشگلم می کردم به این نتیجه می رسیدم که چقدر مدیونش هستم... . من مامانی دارم که توی 15 سالگی مادر شد
!!! با وجود من دبیرستان رفت...دیپلم گرفت...در 19 سالگی صاحب دوقلوشد(خواهر و برادرم)
...وارد آموزش پرورش شد...چند سال معلم دبستان بود...ادامه تحصیل داد تو رشته ی ریاضی لیسانس گرفت و در حال حاضر دبیر ریاضی راهنماییه و داره برای ارشد می خونه!!! (روم به دیوار من کاردانی رو با زور گرفتم!!!). از صبوری ونجابتش هر چی بگم کم گفتم...البته اینو من نمی گم تمام دوستام و هر کی دوروبرمونه همیشه میگه
... .خلاصه ما یه تیکه جواهر ناب تو خونه امون داریم که همه حاضریم جونمون رو براش فدا کنیم... .الهی قربون اون چشمای سبزش برم من
... .
دو روز دیگه باید بچه ات رو بغل کنی!!!) من 99 سالم هم که بشه بازم می رم تو بغل مامانم و خودمو براش می لوسم
!!!(=لوس می کنم)... .![]()
.
؟؟؟ قربون پاهای کوچولو موچولوت برم بندِ دلم
... .
![]()
... .
![]()
... خودمم کم کم داشت یادم می رفت که وبلاگی دارم !!!
!!!
!!! جل الخالق!!! حالا شکمم کاملا بزرگ شده و لباسای قدیمم بهم نمی خوره!!!
... . خدا می دونه من از چند روز پیشش چه حالی داشتم!! شب قبلش خواب دیدم که به شدت خونریزی کردم و دارم گریه می کنم و هرچی مامان می گفت چی شده نمی تونستم جواب بدم
... .
! براش خواب شب پیش رو تعریف کردم. اونم انگار استرس من بهش سرایت کرد و گفت من اصلا نمی تونم زودتر بیام، ار مامانت خواهش کن و با ایشون برو... .
... . در آخـــــــر نوبت من شد و رفتم رو تخت دراز گشیدم. دکتر گفت: چند وقتته؟ گفتم فکر کنم 15 هفته آخه اولین باره میام سونو! کف کرد و گفت: یعنی تا حالا نیومدی
؟ حداقل میومدی می دیدی چی تو شکمته! اصلا حامله ای!!! دیگه داشتم سکته می کردم
! بلاخره آقای دکتر کارشو شروع کرد. اولش هیچی نمی گفت... . گفتم حالا چیزی اون تو هست!!! گفت: آره یه چیزی مثل بچه می بینم!
!!
... . تا اینکه صدای قلبشو واسم پخش کرد. دیگه اوج لذت من بود
... .نگاه کردم دیدم مامانم همینطور داره اشک می ریزه
... .
ولی بازم هنوز یه مقداری جای شک هست. صبر کن یک ماهه دیگه دوباره بیا سونو... .
... .
!!! از وقتی تو سونو دیدمش احساسم هزاران برابر شده بهش
... .هر روز از صبح تا شب کلی براش حرف می زنم و مغزشو می خورم
!
تشخیص بدیم که نی نی پسره یا دخمل... .
... . من و بابا فعلا تورو نی نی گولو صدا می کنیم عسل مامان
... .
...
من و نی نی و بابایی که کل تعطیلات رو خواب بودیم
... .
. یعنی چیزی تا پایان سه ماهه ی اول باقی نمونده... .ظاهر بنده ولی همانند خانم های باردار ۴-۵ ماهه شده
فکر کنم بچه ام رستمه!!! همه بهم می گن شکمت چرا انقدر زود بزرگ شده!!! خلاصه که ما تو این عیدیه هرجا رفتیم مهمونی، بهمون گفتن: الهییییی!!باردارییییی؟ من جمله دایی مامانم!!!
... .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |



